پرهام و پارمیسپرهام و پارمیس، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره
عشق مامان و باباییعشق مامان و بابایی، تا این لحظه: 16 سال و 11 ماه و 11 روز سن داره
ازدواج مامان و باباازدواج مامان و بابا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 11 روز سن داره

پرهام و پارمیس معجزه های الهی

بازی در ایرانلند

خوشکلهای مامانی وقتی که تابستون بود با همدیگه چند باری به پارک های محلی رفته بودیم، ولی این بار به پارک ایرانلند که توی مجتمع تجاری خلیج فارس هست رفتیم و قیافه هاتون واقعا دیدنی بود. آخه تازه الان که بزرگتر شدید و وقت بازی کردن های شما شده به فصل سرما خوردیم و نمیشه زیاد بریم بیرون.اما شما واقعا حوصله اتون سر میره و مدام میگید ددر ، طوری که جرات نمیکنیم جلوی شما از در خارج شیم و بریم بیرون، حتی ببخشیدا واسه دستشویی رفتن هم پشت سرمون گریه میکنید آهان داشتم از قیافه هاتون میگفتم  چون واسه اولین بار بود توی محیطی اینجوری پر از سر و صدا و پر از آدم و پر از نینی و وسایل بازی رفته بودید بهت زده به همه جا نگاه میکردید و چشمای ناز...
4 ارديبهشت 1395

باغ انار

صد دانه یاقوت دسته به دسته با نظم و ترتیب یکجا نشسته کوچولوهای مامانی همیشه وقتی به اواخر پاییز میرسیم یکی از کارهای خوب اینه که به سیدان بریم و به باغ های انار سر بزنیم.هم انار میخوریم، هم میخریم و هم خوش میگذره. امسال خدا رو شکر دوتا وروجک همراه ما بودند که بیشتر از ما بهشون خوش گذشت چون همش میخندیدند و خوشحال بودند. وقتی به باغ انار رفتیم هر دوتون مخصوصا پارمیس خانوم بلا با دیدن درخت ها و بچه های هر دوتا عمه ها کلی خوشحالی کردید و جیغ زدید و خندیدید.    مامان مهتاب و نوه ها وروجک ها و خاله و زندایی       ...
4 ارديبهشت 1395

شروع نه ماهگی

سلام فسقلی های مامان به یاری خدا نه ماهگیتون شروع شد.انشالله همیشه خوشحال باشید و تنتون سالم باشه.الهی مامانی فداتون بشه. هر روزی که میگذره شما هم تغییر میکنید و هر روز منتظر یک کار جدید و یا حرکت جدید از شما هستیم.از کارهای جدید پارمیس خانوم اینکه میرقصصههه... بععععله دختر بلای ما با هر نای نای یا نی ناش ناشی که میشنوه میرقصه و خدا میدونه که چقدر بامزه میرقصه.الهی بگردم مدل های رقصیدنش هم متفاوته...یا روی چهار دست و پا جلو عقب میره یا یکی باید کمکش کنه و زیر بغلش رو بگیره تا بپر بپر کنه و برقصه.که البته خودش مدل دوم رو بیشتر ترجیح میده  دیگه اینکه پارمیس جون با هر چیزی که دستش میدیم کشتی میگیره و میپیچه اونو دور خودش یا ا...
1 ارديبهشت 1395

هشت ماهگیتون مبارک فرشته های من

        آغاز من تو بودی و پایان من تویی آرامش پس از شب طوفان من تویی حتی عجیب نیست که در اوج شک و شطح زیباترین بهانه ی ایمان من تویی پیداست من به شعله تو زنده ام هنوز در سینه من آتش پنهان من تویی هر صبح با طلوع تو بیدار می شوم رمز طلسم بسته چشمان من تویی...     ...
21 فروردين 1395

شیطنت های هشت ماهگی

    کوچولوهای مامانی به سلامتی وارد هشت ماهگی شدید روز به روز که میگذره شیرین کاری هاتون بیشتر میشه و وقت مامانی کمتر وکمتر...طوریکه اگه وقت کنم غذا درست کنم و کارهای پیش و پا افتاده روزمره رو هم انجام بدم هنر کردم.تازه همونم همش تو روروئک هاتون توی آشپزخونه کنارم هستید و ملاقه و هر چیز بیخطری که باشه رو میدم دستتون که راضی میشید و صبر میکنید که مامان غذا درست کنه.از همه بیشتر هم به ملاقه علاقه دارید چون میتونید بکوبیدش به در و دیوار و یخچال و....  واسه همین خیلی کم وقت میکنم به وبتون سر بزنم اما تمام تلاشم رو میکنم که اگرچه با تاخیر اما تمام خوشمزگی هاتون رو ثبت کنم. یک رویداد مهم هشت ماهگی این بود که...
18 فروردين 1395

تجربه اولین ماه محرم و بوی ناب امام حسین(ع)

میوه های دل مامانی، امسال اولین سالی بود که ماه محرم رو تجربه میکردید.پارسال ماه محرم که بود توی دل مامانی بودید و یادم میاد که وقتی با بابایی هر از گاهی توی خیابونها میرفتیم و هیئت های عزاداری رو نگاه میکردیم همش توی دلم از امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل (ع) میخواستم که شما رو سالم و سلامت واسم نگه داره و مرام و صفا و وفا و معرفت ابوالفضل (ع) و مردانگی و ایستادگی حسینی و صبوری و رشادت زینب(س) توی وجودتون باشه. واسه همین هر شب زیارت عاشورا رو واستون میخوندم. امسال ولی چون کوچولو بودید و هوا سرد بودخیلی بیرون نرفتیم و از توی ماشین چند باری هیئت ها رو با تعجب نگاه میکردید.البته ناگفته نماند بابایی یک بار پیاده شما رو به هیئت سر...
18 فروردين 1395